تبلیغات
قانون جذب - چند روز مانده به عید


قانون جذب

آیا تا به حال به چگونگی بر آورده شدن آرزوهایتان اندیشیده اید؟

 

بیشتر بچه ها غایب بود ند یا رفته بودند به شهرهای خودشان یا گرفتار کارها ی عید بودند .اما استاد بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و کت قهو ه ای سوخته اش را به صندلی آویخت و شروع کرد به درس دادن .کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت :استاد آخر سالی  دیگر بس است !استاد هم دستی به سر بی موی خود کشید و عینکش را از روی چشمانش بر داشت و همین طور که آن را روی میز می گذاشت برای اولین بار در طول آن روز روی صندلی نشست .کمی  دانشجو ها را بر انداز کرد و گفت :حالا که توانستید مرا از درس دادن بیندازید بگذارید خاطره ای برایتان تعریف کنم ...بیست و یکی دو ساله که بودم در مشهد زندگی می کردیم پدر و مادرم کشاورز بودند دست هایشان چروک خورده و آفتاب سوخته بود دست هایی که هر وقت آنها را می دیدم دلم می خواست آنها را ببوسم ببویم کاری که هیچ وقت به خودم اجازه ندادم در مورد پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی ارام مثل ماش پلو که شب عید به  شب عید می خوردیم می بوئیدم و در آخر بر لبانم می گذاشتم .لحن استاد بغض آلود شد نمی دانم بچه ها آیا شما هم به این پی برد ه اید که هر پدرو مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه ولی  من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه ی سفید که گل های قرمز ریز روی آن نقش بسته بود حس می کردم چادر را جلوی بینی و دهان  ام می گرفتم و چند دقیقه ای با آن نفس می کشیدم اما نسبت به پدرم هیچ وقت اجازه ابراز احساسات  پیدا نکردم جز یک بار آن هم نه به صورت مستقیم نزدیکی عید بود من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم صبح بود

بود رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم از پله های که بالا می آمدم صدای خفیف هق هق مردانه ا ی را شنیدم هر پله ای که طی می کردم صدا بلند تر می شد استاد خودش هم گریه اش گرفته بود .پدرم بود مادرم داشت به او دلداری می داد :می گفت آقا خدا بزرگ است نمی گذارد ما پیش بچه ها کوچک بشویم فو قش به بچه ها عیدی نمی دهیم قران خدا که غلط نمی شود اما پدرم گفت خانم  نوه هایمان در تهران بزرگ شده اند و از ما انتظار دارند نباید خیال کنند که ما ......

ماجرا چنان روشن بود که لازم ندیدم دلیل گریه های پدرم را از مادر بپرسم دست کردم تو ی جیبم صد تومان داشتم کل پولی بود که از مدرسه گرفته بودم .پول را روی گیوه های پر از خاک وخل را که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود بوسیدم .آن سالهمهی خواهر ها و برادرهایم از تهران به مشهد آمدند با بچه ها قد ونیم قد که مثل نقل و نبات عمو و دایی نثارم می کردند بابا به هر کدام از بچه ها و نوه ها ده تومان عیدی داد ده تومان دیگر ماند که آن را به عنوان عیدی به مامان داد .اولین روز بعد از تعطیلات روز چهاردهم رفتم سر کلاس بعد از کلاس آقای مدیر مرا صدا زد و گفت کارم دارد به اتاقش رفتم بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ

آورد و داد به من (گفتم این چیست دستی به یقه لباس کشید و گفت باز کن می فهمی بسته را باز کردم نهصد تومان پول نفد بود پرسیدم این چیست گفت از مرکز امده در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها پیشرفت قابل توجهی کرده اند برای همین از مرکز خواستیم تشویقت کنند .واقای معلم چنین به مدیر خود گفت (هیچ شنید ه اید که خدا ده برابر عمل نیکوکاران به آنها می دهد )


نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند 1391 ساعت 11:16 ب.ظ توسط مهناز نظرات




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت