تبلیغات
قانون جذب
قانون جذب
آیا تا به حال به چگونگی بر آورده شدن آرزوهایتان اندیشیده اید؟
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

توقع ندارم کسی مرا کامل بشناسد

توقع ندارم حتما دوست ام بدارند

توقع ندارم باید خوبی هایم را ببینند

 

چرا که می دانم در کجا ایستاده ام !

جایی که می توانم دیگران را بشناسم

دیگران را دوست داشته باشم

و خوبی های شان را ببینم

و همین کافی ست

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 15 دی 1390 :: نویسنده : مهناز

روزی روزگاری پادشاهی چهار همسر داشت او عاشق  و شیفته همسرچهارمش بود با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می اراست و به او از بهترین ها هدیه می کرد .همسر سومش را نیزبسیاردوست داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود همسر دومش زنی قابل اعتماد .مهربان صبور و محتاط بود هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد فقط به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می نمود .همسر اول پادشاه .شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت .او پادشاه را از صمیم قلب دوست داشت اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد .روزی پادشاه احساس بیماری کرد خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود می گفت :من چهار همسر دارماما الان که در حال مرگ هستم تنها مانده ام .بنابر این به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت من از همه بیشتر عاشق تو بوده امتو را صاحب لباس های فاخر کرده ام وبیشتر ین توجه من نسبت به تو بوده است .اکنون من در حال مرگهستم ایا با من همراه می شوی ؟؟؟او جواب داد( به هیچ وجه )و در حالی که چیز دیگری می گفت ازکنار او گذشت .جوابشهمچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت پادشاه غمگین از همسر سوم سوال کرد و به او گفت در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام اما حالا در حال مرگ هستم ایا تو با من همراه می شوی ؟او جواب داد نه زندگی خیلی خوب است و من بعد ازمرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد .قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش  سرد شد بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت من همیشه برای کمک نزد تو می امدم و تو همیشه کنارم بودی .اکنون در حال مرگ هستم ایا تو همراه من می ایی؟او گفت متاسفم در این مورد نمی توانم کمکی به تو بکنم حداکثر کاری که بتونم انجام دهم این است که تاسر مزار همراهت بیام جواب او همچون گلوله ای اتش پادشاه را ویران کرد .ناگهان صدایی او را خواند من با تو خواهم امد همراهت هستم فرقی نمی کند به کجا روی با تو می ایم پادشاه نگاهی انداخت همسر اول بود !او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذیه بسیار نحیف شده بود پادشاه با اندوهی فراوان گفت ای کاش زمانی که فرصت بودبه تو  بیشتر توجه می کردم .در حقیقت همه ما در زندگی کاری خویش جهار همسر داریم .همسر چهارم ما سازمان است .بدون توجه به این که تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف  کرده ایم و به او پرداخته ایم هنگام ترک سازمان  یا محل خدمت ما را تنها می گذارد همسر سوم ما موقعیت مان است که بعد از ما به دیگران انتقال می یابد .همسر دوم ما همکاران هستند فرقی نمی کند چقدر با هم بوده ایم بیشتر ین کاری که می توانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدی همراهی کنند .همسر اول ما عملکرد ما است اغلب به دنبال ثروت قدرت و خوشی از ان غفلت می نماییم در صورتی که تنها کسی است که همه جا همراهمان است پس همین حالا ان را احیا نمایید بهبود سازید و مراقبتش کنید





نوع مطلب :
برچسب ها : .در حقیقت همه ما در زندگی کاری خویش جهار همسر داریم .همسر چهارم ما سازمان است .بدون توجه به این که تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده ایم و به او پرداخته ایم هنگام ترک سازمان یا محل خدمت ما را تنها می گذارد همسر سوم ما موقعیت مان است که بعد از ما به دیگران انتقال می یابد .همسر دوم ما همکاران هستند فرقی نمی کند چقدر با هم بوده ایم بیشتر ین کاری که می توانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدی همراهی کنند .همسر اول ما عملکرد ما است اغلب به دنبال ثروت قدرت و خوشی از ان غفلت می نماییم در صورتی که تنها کسی است که همه جا همراهمان است پس همین حالا ان را احیا نمایید بهبود سازید و مراقبتش کنید،
پنجشنبه 15 دی 1390 :: نویسنده : مهناز


هنگامی که در کاری شکست خوردم تمام جملات و کلمات اطرافیان و دوستانم را درباره نهی از ان کار بود به یادم اوردم جملاتی مانند حوصله کن الان وقت انجام این کار نیست روی این کار دقت و مطالعه بیشتری کن جوانب گوناگون این عملرا بسنج و .....اما من گوشم نمی شنید و کارخودم را انجام می دادم با همین خودمحوریو خود خواهی سرمایه ای را با زحمت به دست اورده بودم به فردی دادم و در رویاهایم چشن ثروتمند شدن ودر رفاه زندگی کردن گرفتم زمانی نه چندان طولانی سپری شد و نشانه هایشکست مالی-تجاری-پدیدارگشت-ارام ارام وجدانم به جنب و جوشافتاد و داهای تهی کننده و نصیحت امیزو خیر خواهانه حیاتی مجددوتازه یافتند و خود را اشکار ساختند ابتدا از روی یک دندگی و لج بازی این صداها را نشنیده می گرفتم اما ابر های سیاه شکست کامل اشکار شدند و با خود سیل های سرزنش درونی و بیرونی اوردند و غرورم را یکسره با خود بردند تسلیم شدم و تصمیم جدیدی گرفتم تصمیم جدید این بود به همه نصیحت ها حتی انهایی که کم اهمیت به نظر می ایند کاملا گوش کنم تمام صداها یی را که در ان دستور و فرمان و نهی است بشنوم سعی کنم در هر کاری با اشنایان ان کار مشورت کرده و تحقیق جامعی به عمل اورم به حرف های دوستان و حتی دشمنان توجه وافری کنم و درخلوتم این حرف ها را در ترازوی داوری وجدانی قرار داده و با چشم دیگری به انها نظر کنم به خودم قول دادم در تصمیم ها ی کوچک و بزرگ به حرف افراد کوچک و بزرگ گوش کنم و سرانجام شنونده فعالی باشم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 9 دی 1390 :: نویسنده : مهناز

تفاوت انسان های موفق خلاق و کار افرین با بقیه ی افراد .در ان است که افراد موفق با پشتکار فراوان و یا طی کردن گام به گام سختی ها به افکار خود جامه عمل می پوشانند تا لذت به اوج رسیدن در موفقیت را تجربه کنند اما سایر افراد که از تلاش بی بهره اند در طول زندگی در همان گام اول می مانند

برخی از جوانان ما معمولا به خاطر ترس از شکست و ناکامی و با فشاری که بر روی خود احساس می کنند .کار مستقل و ثابتی را شروع نمی کنند گاهی به علت نداشتن سرمایه و بیشتر مواقع به علت این که فاقد مهارت های تجاری و کاری مفید می باشند .یادمان باشد بهترین برنامه ها شما را به نتیجه نمی رساند مگر این که واقعا با تداوم و پشتکار ان برنامه را دنبال کنید .برای موفق شدن اگر لازماست حرفه ای بیاموزید مهارت های لازم را به دست بیاورید خوب شروع کنید و هر روز یک گام به طرف هدفی که دارید بر دارید تا به موفقیت نزدیک و نزدیک تر شوید اگر شروع نکنید پس همواره در جای خود ایستاده اید اما برای رسیدن حتما لازم است گام بردارید پس گام اول را بر دارید تا گام های بعدی خود به خود پشت سر ان بیایند عواملی که تصمیم را به موفقیت نزدیک می کند (پشتکار )و (اعتماد به نفس)است به خود اعتماد کنید و در راه رسیدن به هدف پشتکار داشته باشید

 

پشتکار کلید موفقیت است





نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 3 دی 1390 :: نویسنده : مهناز

انان که از خود عشق ساطع می کنند با عشق زندگی می کنند و با عشق نفس می کشند دیگران را نیزبه سمت خود می کشانند

*عشق مغناطیسی ست که ما را به مبدا خود جذب می کند .

*شما این توان را دارید که زندگی سرشار از عشق و رضایت بیافرینید .

*عشق به مراتب بزرگ تر از جاذبه ی فیزیکی و جسمانی ست که نسبت به فرد دیگری در خود احساس می کنیم

*زندگی با عشق مستلزم جرات شهامت و تهور روحی بزرگی ست

*عاشق هر که هستید با وفاداری به او عشق ورزید

*تمامی روابط شما از عشق خواهد درخشید

*به گونه ای از عشق و شور خود مراقبت و پاسداری کنید که گویی گران بهاترین دارایی شماست

*شور زندگی ترانه ای ست که عشق می سراید شور زندگی همان عشق است که به حرکت در امده عشق و شور زندگی هنگامی نصیب شما می شود که اتش عشق را گرامی بدارید و بیاموزید که همواره ان را روشن و فروزان نگاه دارید

*در اغاز تنها عشق بود حتی زندگی و پیدایش شما روی این کره ی خاکی نیز بر خاسته از عشق است .این عشق بوده که در یک لحظه مرد و زن را ان چنان به سوی هم جذب کرده تااز تلفیق و اتحاد عاشقانه انان بذر شما متولد شود





نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 25 آذر 1390 :: نویسنده : مهناز

1.مشکلات مارا قوی و به سمت  پیروز هایی بزرگ تر هدایت می کنند

2.اراده ات را قوی کن خود را وادار به انجام کارهایی کن که برایت مشکل اند سپس ان هارا با جدیت انجام بده پس از مدتی خواهی دید که اراده ات مانند کرزی فولادی سخت و درخشان شده است

3.با انرژی کامل روی کارهایت تمرکزکن شیشه های رنگی کلیسا هنگام عبور نور از ان ها بسیار زیبا و درخشان می شود .کارهایت را هم اگر با انرژی انجام دهی شفاف و زیبا خواهند شد .

4.هنگامی که قصد انجام کاری را دارید از خود نپرس دیگران ان را چگونه و با چه روشی انجام داده اند ؟بلکه بپرس چگونه می توانم ان را درست وبه بهترین وجه انجام دهم ؟این را بدان که همواره حقیقتی تازه در انتظار کشف شدن است بدون احساس وجود این حقایق (کریستو ف کلمپ)هرگز به امریکا نمی رسید و (گراهام بل )تلفن اختراع نمی کرد .

5.هر کاری را با جان و دل انجام بده اگر شعاع انرژی ات را مانند ذربینی که نور خورشید را متمزکز می کند روی  موانع تمرکز دهی هر مانعی که سر راهت باشد خواهد ساخت .





نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 20 آذر 1390 :: نویسنده : مهناز

روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا میزان ایمان دانشجویان را بسنجد

او پرسید :ایا خداوند هر چیزی که وجود دارد افریده است ؟

دانشجویی شجاعانه پاسخ داد (بله )

استاد پرسید :(هر چیز را ؟)

پاسخ دانشجواین بود (بله هر چیز را

استاد گفت در این حالت خداوند شر را افریده است ؟زیرا شروجود دارد

برای این سوال دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند .

ناگهان دانشجوی دیگری دست اش را بلند کردو گفت استاد ممکن است از شما یک سوال بپرسم ؟

استاد پاسخ داد (البته )

دانشجو پرسید(ایاسرما وجود دارد ؟)

استاد پاسخ داد البته ایا شما هرگز احساس سرما نکرده اید ؟

دانشجو پاسخ داد :البته اقا اما سرما وجود نداردطبق مطالعات علم فیزیک سرما عدم تمام و کمال گرماست و شیءرا تنها در صورتی می توان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهدو این گرما یک شی ء است که  انرژی ان را انتقال می دهد .بدون گرما اشیاءبی حرکت هستند قابلیت واکنش ندارند پس سرما وجود ندارد ما لفظ سرمارا ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم)

دانشجو ادامه داد و تاریکی ؟؟

استاد پاسخ داد تاریکی وجود دارد

دانشجو گفت شما باز هم در اشتباه هستید اقا!تاریکی فقدان کامل نور است .شما می توانید نور وروشنایی را مطالعه کنید .اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید .منشور نیکولز –تنوع رنگ ها ی مختلف را نشان می دهد که دران طبق طول امواج نور –نور می تواند تجزیه شود تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم

وسرانجام دانشجو ادامه داد خداوند شر را نیافرید ه است شر فقدان خدا در قلب افراد است .شر فقدان عشق انسانیت و ایمان است .عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند ان ها وجود دارند و فقدان شان منجر به شر می شود .

نام این دانشجو البرت انیشتین بود





نوع مطلب :
برچسب ها : وسرانجام دانشجو ادامه داد خداوند شر را نیافرید ه است شر فقدان خدا در قلب افراد است .شر فقدان عشق انسانیت و ایمان است .عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند ان ها وجود دارند و فقدان شان منجر به شر می شود . نام این دانشجو البرت انیشتین بود،
سه شنبه 15 آذر 1390 :: نویسنده : مهناز

تاجری پسرش را برای اموختن (راز خوشبختی )نزد خردمندی فرستاد.پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا این که سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید .مرد خردمند که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد.به جای این که با یک مرد مقدس رو به رو شود وارد تالاریشد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد فروشندگان وارد و خارج می شدند مردم در گوشه ای گفتگو می کردند ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکی ها ی لذیذ چیده شده بود .خردمند با این و ان در گفتگوبود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسید .خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح میداد گوش کرداما به اوگفت که فعلا وقت ندارد (راز خوشبختی )برایش فاش کند .پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر نزد او باز گردد.

مرد خردمند اضافه کرد (اما از شما خواهشی دارم )ان گاه یک قاشق به پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ریخت و گفت :در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن ان نریزد )مرد جوان شروع کرد به بالا و پائینن کردن پله ها در حالی که چشم از قاشق بر نمی داشت .دو ساعت بعد خردمند بازگشت مرد خردمند ازاو پرسید :(ایا فرش های ایرانی اتاق نهار خوری را دیدی ؟ایا باغی که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است دیدی؟ایا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست اهو نگاشته شده دیدی؟جوان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده تنها فکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند .خردمند گفت (خوب پس یرگرد و شگفتی های دنیا ی من را بشناس .ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر این که خانه ای را در ان سکونت دارد بشناسد )

مرد جوان این بار به گردشدر کاخ پرداخت در حالی که همچنان قاشق را به دست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقف ها بود  می نگریست .او باغ را دید و موهستان های اطراف را ظرافت گل ها و دقتی را در نصب اثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد .وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد خردمند پرسید (پس ان دو قطره روغنی که به تو سپردم کجاست )مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ریخته است مرد خردمند گفت (راز خوشبختی این است که همه شگفتی های جهان را بنگری بدون این که دو قطره روغن قاشق را فراموش کنی.)





نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 10 آذر 1390 :: نویسنده : مهناز

سلام بر محرم سلام بر  قربانیان حاجتمند شبنم خیز شبستان های نور ....

سلام بر گلوگاه خونین الاله پروران معرفت ......

سلام بر حسین (ع) صیقل خورده ی اینه های متجلی اشراق ......

باید از حسین گفت و نوشت بیرق دار نگار خانه ی باستانی اشیان مرغ عشق.....

اسطورع اسطورداران کرشمه ی ناز داران پوپک های جوانه زده ی سبز زمان ...

حکایت الواح کهن که قرن ها در کتابخانه ی قلب هستی میراث خوار نسل مجنون بود ....

کربلایی ها یی ها امده اند :تا از سرزمین ییلاقی تنهایی کوچ کنند و به جشن


خونین انار های سبز بروند انان شکوفا ترین محصول بهاری مزرعه ی اخرت


را کاشته اند و در رود خانه ی فطرت را از ان گذراند ه اند تا ساقه  های حیات


ابدی صمیمانه درو کنند.از عاشورا تا خدا فقط یک پله فاصله است یک جو (امر


به معروف )می خواهد و یک پیمانه شطح داغ (نهی از منکر)که اسرار کوچ بهاری عاشوراییان همین است

پروردگارا !


ایه های شفاف نیایش را به لطف جرقه های لطیف تجلی از خاک اشراق زده ی


کربلا بردل های ترک خورده یما جاری ساز تا بتوانیم بخوانیم

 

السلام علی الحسین و علی (ع)

 

علی بن الحسین (ع)


و علی اولاد حسین(ع)


و علی اصحاب الحسین (ع)





نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 6 آذر 1390 :: نویسنده : مهناز


دو سال پیش در یکی از شهرهای قشنگ کشورمون دانشجو بودم موقع امتحانات رسیده بود دو تا امتحان اول روکه اسون بود دادیم و همه هم نمره خوبی گرفتیم چند روز مونده به امتحان سوم که درس سختی هم بود با گروه خودمون 5نفری میشدیم تصمیم گرفتیم بریم  خارج ازشهر و کمی خستهگیدر کنیم .امتحان روز چهار شنبه بود دوشنبه حرکت کردیم و تاسه شنبه عصراون جا بودیم وبعد برگشتیم که چهارشنبه صبح هم بریم امتحان بدیم .وقتی به نزدیکی های شهررسیدیم موبایل ها انتن داد یه دفعه موبایل بچه ها زنگ خورد .یکی از بچه ها بود پرسید چرا نیومدید امتحان بدید تازه متوجه شدیم که امتحانو اشتباه کردیم و بیست و ششم می شده سه شنبه نه چهارشنبه .خلاصه وقتی رسیدیم تا صبح نخوابیدیم و به این فکر کردیم که چی کار کنیم چون درس چهار واحدی بود خلاصه همه باهم به این نتیجه رسیدیمکه من برم با استاد صحبت کنم هر چه گفتم من سر این کلاس خیلی اذیت کردم و مطمئنا استاد می گه که عاقبت شیطونی بیش از حد همینه بچه ها قبول نکردن وگفتن اگه یه نفر بتونه استاد را راضی کنه تویی.خلاصه فردا صبح رفتم دانشگاه و بعد از کلی گشتن استاد را پیدا کردم تا منو دید گفت درسته که خیلی سر کلاس اذیت میکردی ولی لااقل میاومدی امتحان می دادیشاید قبول می شدی گفتم استاد می خواستم مطلبی خدمتتون عرض کنم پدر یکی از بچه ها مریض شده بود و من و بقیه دوستام برای عیادت رفتیم شهرستان اما دوشنبه شب موقع بر گشتن چرخ ماشین پنجر شد و زاپاس هم همراه نداشتیم اون جاده هم که خودتون می دونید خیلی کم ماشین  رد میشه به همین دلیل نتونستم به موقع برسیم .با خودم گفتم الانه که استاد اخماش بره تو و دعوا م کنه اما بر عکس یه لبخند مرموز زد و گفت باشه ازتون امتحان میگیرم فقط یادتون باشه درس چهار واحدی است و هر نمره ای بگیرید همونو ثبت می کنم .فردا 8صبح بیایید امتحان بدید گفتم ممنون استاد وبا غرور پیش دوستام رفتم همه گفتن دیدی گفتیم فقط تو می تونی استاد را راضی کنی و من با غرور نگاهشون می کرد خلاصه درس رو خوندیم و فردا برای امتحان رفتیم وقتی رسیدیم هر کدوم از ما رو به یه اتاق بردن پیش خودمون گفتیم اشکال نداره اگه همه با هم 20میگیریم جدا از هم یه 12می تونیم بگیریم سوال اول را نگاه کردم دو نمره داشت و خیلی ساده بود  سریع جواب دادم و دیدم یه سوال دیگه بیشتر نیست و 18نمره دارد سوال این بود کدام چرخ ماشین پنچر شده بود ؟فهمیدمکه دوستان الان هر کدام یه چیز می نویسن و استاد به دروغ ماجرا پی میبره .البته من خودم نوشتم من اون موقع سریع از ماشین خارج شدم و رفتم کمک بیارم و متوجه نشدم کدوم چرخ بوده 





نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 30 آبان 1390 :: نویسنده : مهناز


( کل صفحات : 21 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ

قانون جذب به این صورت تعریف میشود: من هر آنچه را که بدان توجه می کنم انرژی میدهم و بر آن تمرکز می کنم و به زندگی ام جذب میکنم .هیچ وقت برای لذت بردن از زندگی و برای عوض شدن دیر نیست. هرکس که در زندگی زودتر تغییر کند زودتر موفق خواهد شد...
مدیر وبلاگ : مهناز
نویسندگان
نظرسنجی
بازدیدکنندگان محترم مطالب این وبلاگ را چگونه ارزیابی می کنید ؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
www.bahar22.com Web Master Tools -->
gn="center">كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

www.blogina.ir-->